تبليغاتX
از خاکستر ققنوس

از خاکستر ققنوس

آشوب در روح کسی که میخواهد فکر کند


+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

مابی چرا زندگانیم / آنان به چرا مرگ خود آگاهانند

من از مرگ ابايي ندارم. آن هم، چنين مرگ پرافتخاري. من مي ميرم که نسل جوان ايران از مرگ من عبرتي
گرفته و با خون خود از وطنش دفاع کرده و نگذارند
جاسوسان اجنبي به اين کشور حکومت کنند











ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1388ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

امشب وقتش است...




شبچراغها کورسوی دروغشان را بر پهنه شب گسترده اند

و شب نشینی ها دل به وهم نور بسته؛

و ماه سالیانی است که چنین بی تماشا

پرده ی شب را بازی نکرده است.

امشب وقتش است...

دختر شیرین آواتر از هزار نغمه شباهنگ!

همین امشب وقتش است...!!

کسی ما را نخواهد دید.

نامردمان را به ما و ماه کاری نیست.

پاورچین بیا...

چیک و چیک زر آویز پاهایت را زنجره ها پنهان می سازند.

کسی مارا لو نخواهد داد.

پاشنه های طلاییت را که بر دوشم گذاشتی،

در اوج درنگ نکن.

ماه را که برداشتی،

زود و زود به گریبان پنهان کن .

اگر چه ماه سالهاست که در تو هلول می کند.

و از امشب بجای کورسوی چراغهای دروغ و توهم نور،

ماهتاب ِ صد جلوه در آینه های تنت ،

شب نشینی های ما را آن چنان نور آذین می کنند.

که پنداری ، می خواهیم،همیشه هامان

در سکوت شب بگذرد...




در گذشته ای نه چندان دور خلق شد و مجالی نبود که بخوانیش

+ نوشته شده در  بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

سنگ گور


ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

************************

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

************************

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

************************

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

************************

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

***********************

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

***************************

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم ...

سیمین بهبهانی


+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

تو فکر یک چترم


امروز روز پنجاه و هفتم است .امیدوارم روز آخر باشد.باید امروز تمامش کنم .باید ! کمی مستم . از توالی این همه روزها که مثل درختهای میدان تجریش پشت سرهم سرگیجه ام می آورد.کاش توقفی بود و تماشایی و لذتی...

کمی مستم .برای همین است که امروز باید روز آخر باشد. اگر قرار نبود روز آخر باشد پس چرا من صورتم را شش تیغه کرده ام ؟ من عادت به اطوی وسواسی ندارم اما چون امروز باید روز آخر باشد، اطوی شلوارم هندوانه قاچ می کند.موهایم هم عمرا اینقدر مرتب نبوده است .

از تاکسی که پیاده شدم ، اولین قطره- احتمالا اولین قطره – احتمالا اولین رویا را از سرم بیرون آورد.ابرها را فحش دادم.کاش زودتر بیاید... دوباره رویا، دوباره مستی... از دور که آمدنش پدیدار شد اطوی شلوارم خنگ شده بود و پیشانیم را لایه ای از موهای شناور فرا گرفته بود.عصبانی بودم از سیلاب... اولین کاری که بعد از دیدنم کرد، خنده به آب کشیدگیم بود. با خنده اش آرام شدم و به هوشمندی خودم لبخند زدم که با خودم کیف آورده بودم تا کتابی را که برایش آورده ام و شعر هدیه اش خیس نشود.دست که کردم توی کیف هردورا بیرون آوردم .اول هدیه اش را دادم و بعد چتر را بالای سر هردومان باز کردم ...

وقتی که یادم نیست نوشتمش

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1388ساعت 4:31 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

یک داستان کوتاه از قصه ای طولانی


اضطراب گم شدنت عرقم را در آورده است.

بو می کشم میان علفهای هرزه ای که پنهانت کرده اند...

که برای تو هرزه نیستند...

شاید هم مقدس باشند که پناهت داده اند.

اما همین که قدشان از من بلندتراست،

همین که نمناکیشان گمراهم می کند از عطر تو،

کافی است که به هرزه ناسزایشان دهم .

شایدهم از بس مرا دق داده ای آب رفته ام و علفها را قد نمی آورم .

سرگیجه ام میگیرد از این همه خطوط موازی که به تو نمی رسند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1388ساعت 4:25 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

های!


از شهر من فرار نکن های دخترک !

شب را به تب دچار نکن های دخترک !

چشمان تو گزاره مستی شعر ماست

مست مرا خمار نکن های دخترک !

وقتی که بر علیه دلم حکم می کنی

فرجام پای دار نکن های دخترک !

پروانه های رنگی جشن شبانه را

با ناز خود شکار نکن های دخترک !

گلخنده های بوسه تو عشقمزه بود

با اخم زهر مار نکن های دخترک !

بر سفره یاس و بهار و انار هست

اشک مرا ویار نکن های دخترک !

لو می رویم و این همه تقصیر چشم تست

عیب من و سه تار نکن های دخترک !

امشب تمام شهر پر از یادگاری است

از شهر من فرار نکن های دخترک !

اینجا بود که با تشرجناب سرگرد ولیزاده مربی رزم انفرادی باز هم خود را در پادگان دیدم .

سه شنبه 5 مردادماه 1388- ساعت 28 :10 صبح


+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1388ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

وطن من

ای خطه ایران میهن ای وطن من

ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

تا هست کنار تو پر از لشگر دشمن

هرگز نشود خالی از دل محن من

دردا و دریغا که چنان گشتی بی برگ

کز یافته خویش نداری کفن من

بسیار سخن گفتم در تعزیت تو

آوخ که نگریاند کس را سخن من

و آنگاه نیوشند سخنهای مرا خلق

کز خون من آغشته شود پیرهن من

و امروز همی گویم با محنت بسیار

درد او دریغا وطن من وطن من

ملک الشعرای بهار


+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1388ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

محاق



به نو کردن ماه

بر بام شدم

با عقیق و سبزه و آینه

.

داسی سرد بر آسمان گذشت

که پرواز کبوتر ممنوع است.

.

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند

و گزمگان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند.

.

ماه بر نیامد...

ا.بامداد

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1388ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

بشارت

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1388ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط آرش  |